كودكي دختر نازم هليا

(تخم چشم مامان و بابا)

دخترم پاره تنم

دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش -وقتی کمی بلند تر شوند- و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستن‏شان! دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده به گوش انداخته اید -همان هایی که هرکه بیاویزدشان از شادی لبریز می شود و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی، انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود که بیندازیش به گردن دخترت... دختر که داشته باشی، گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه روزی بر شانه مردی دیگر -غیر از پدرش- تکیه می زند! دختر که داشته باشی، خیال بوی خوش بیسکوئیت های "با هم قالب زده" دلتنگت می کند به آمدن آینده به رونق آینده آشپزخانه... دختر که داشته باشی، انتظار شیرین زبانی اش را می کشی و پرحرفی اش! دختر که داشته باشی، مادرتر می شوی... دختر که داشته باشی، خوشبخت تر...

مسافرت به شمال(و راه افتادن هلیا)

برای مسافرت عید به همراه بابا رضا و مامانی و عمو به شمال رفتیم و تو دقیقا 10 فروردین که 18 ماهگیت پر میشد به راه افتادی اولین قدمی که برداشتی اشک تو چشمام جمع شد ولی خذاروشکر به راه افتادی همه خیلی ذوق کردن از راه رفتنت راستی مامانی کمک کرد که راه افتادی .رفت عقب و دست زد تو مشتاق شدی راه بری ولی هنوز بلد نبودی خودت از روی زمین بلند بشی فردای اون روز این کارم یاد گرفتی عشقم ...
8 آبان 1393

عیدتون مبارک(سال1393)

دختر گلم هر روز بزرگ و بزرگتر میشی وروردت به 1 سال و نیمگی مبارک(اینم بگم که هنوز راه نمیری و واقعا نگرانم برایت واکر خریدیم تا تمرین بشه و ترست از راه رفتن بریزه) ...
8 آبان 1393

سفر به كيش(17 ماهگی)

7 تا  10 اسفند ماه به کیش رفتیم آب وهوا حسابی عالی بود باید بگم 1 هفته ای بود دندوننات اذیتش کم شده بود و تو هم باز خانوم شده بودی و این سفر حسابی به هممون خوش گذشت و اصلا اذیت نکردی عشقم ما به هتل شایان رفتیم اتاق ما یه اتاق رو به دریا با دید عالی بود نما از داخل اتاق: تو این عکس شما را تو اتاق خوابونده بودیم و اومده بودیم با بابایی رو اسکله تیپ لب ساحل(عاشق کفشای ساحلیتم) بعد از غواصی با پوشش اسلامی به خشکی بازگشتم پدیده شاندیز و بزرگترین لنگر دنیا که تو کتاب گینس ثبت شده کشته مرده این عکسم مامان موتور سوار: پارک دلفین ها-باغ پرندگان: قربونه تعجبت بشم مننننن باز...
18 اسفند 1392

15-16 ماهگی

وای وای امان از این ماه تو این ماه حسابی دندونات اذیتت می کرد و تو هم منو اذیت کردی.نه غذا می خوردی نه با خودت بازی می کردی همش نق نق میکردی و تو بقلم بودی 3 هفته آب دهانت همش میومد ولی این دندون نیش در نیومد که میومد. تو دی ماه تولد طناز کوچولو خوش اخلاق بود شیطنت های هلیا: 10 بهمن ماه مصادف با 16 ماهگی شما و یک سالگی آرمان: راستی تم تولد آرمان رنگین کمان بود و خیلی خیلی زیبا شده بود    آرمان خوشگل و خوش تیپم عاشقتم بوسسسسس happy your birthday اینم چند تا عکس از لباسی جدیدت که عمو از کربلا آورده وای یه روز برفی، برای اولین بار برف میدیدی و اصلا دوست نداشتی روشون بایستی یا ...
18 اسفند 1392

اتفاقهای 12-14 ماهگی هلیا

یه اتفاق خیلی بدی توی این ماه افتاد و نتونستم زیاد ازت فیلم و عکس بگیرم پام توی ایروبیک آسیب دید و 1 ماه تو  گچ بود بعد از کچ هم حتما باید مچبند پام بود تا بتونم راه برم.عصر روزی که گچ را باز کردم رفتیم شمال. اولین باری که موهاتو دم موشی کردم بدون شرح!!!!!!!!!!! هلیا مثل بابا حسام عاشق ماکارانی هستش فقط مشگل اینجاست که خودش باید بخوره حالا آب نبات دادن(خوراندن)به عمو عماد تو 14 ماه و 17 روزگی برای اولین بار رفتی سلمانی یه روز خوب ...
30 آذر 1392

عزیزتر از جانم میلادت مبارک

بالاخره روز موعود فرارسید تولد روز پنجشنبه 92/7/11 به صرف عصرانه برگزار شد ادامه مطلب:   کفشدوزک های خیره به زنبور   عسل بابا جیگر مامان تولدت مبارک: قسمت خوشمزه : میز دسر: در آخر باید یه تشکر ویژه بکنم از بابا حسام که واقعا همراهم بود و کمک زیادی کرد تا تولد به نحو احسنت انجام بشه و حسابی سلیقه به خرج داد بابا حسام واقعا من و مامان دوستت داریم باید یه تشکر کنم از مامان زهرا و مامان الهه که حسابی کمکم کردند تا این تولد عالی برگزار بشه وهمچنین دوست عزیزم مهسا جان که هم قبل از جشن و هم در جشن حسابی بهش زحمت دادم دست همگی بابت کادوهای تولد درد نکنه اینم عک...
8 آبان 1392

مهمانی افطاری خانه مامانی زهرا

امروز یک اتفاق جالب دیگم افتاد دیروز یک تل خوشگل برات خریده بودم امروز که افطاری خانه مامانی زهرا بودیم با یک پیراهن نو افتتاحش کردی .   امشب کلی با عرفان و امیر محمد بازی و شادی کردی تا رسیدیم خانه از خستگی غش کردی اصلا اجازه نمیدادی لباس هایم را در بیارم و می خواستی زودتر بخوابی قربونت برم. ...
6 آبان 1392

بیمارستان مفید و مرواریدی دیگر

فردا روز تولد بابایی ویروس جدید اسهال و استفراغ گرفت دو روز بعد 14 مهر ساعت 12 شب یک دفعه تو خواب بالا آوردی خیلی ترسیدم بعد از آن تا ساعت 1 شب 5 بار بالا آوردي بردیمت بیمارستان مفید یک آمپول بهت زد و دیگه حالت تهوع نداشتی ولی تا 2هفته بیرون روی داشتی که از بس لباس شستم پوست دستم رفت بعد از چند روزی که اسهال داشتی دندان سومت هم بیرون زد و فهمیدیم نصف این بیرون روی برای دندونتم بوده امروزم که دارم این مطلب را مینویسم 5 آبان ماه و دندان چهارمت هم درآمد مبارکت باشه مروارید کوچیکات صدف من ...
6 آبان 1392

آماده سازی یک روز زیبا

1- تهیه و تدارکات تولد هلیا از 3 هفته قبل: من و بابا حسام تصمیم گرفتیم برای بهترین و قشنگترین دختر دنیا یه تولد رویایی بگیریم که تا سالیان سال همه به خاطر داشته باشند. من تو اینترنت گشتم و گشتم و آخر تصمیم گرفتیم تولد کفشدوزکی برای دخترمون بگیریم. من و بابایی شروع به کار کردیم اول از همه کارتهای تولد هلیا چاپ کردیم و پخش شد برای هر کس عکس فرزندش به همراه هلیا را گذاشتیم و کارت هر کس منحصر به فرد بود واقعا دست بابایی درد نکنه   حتما حتما ادامه مطلب را ببینید" برای کسانی که عکسشان را نداشتیم: پشت کارت: و اتمام کار کارت:   2- تزیینات خانه: تزئینات وسایل تولد: ...
5 آبان 1392